تبليغاتX
یک ذهن زیبا


یک ذهن زیبا

بهش می گم : " سحر ها که با خواب آلودگی از خواب بیدار میشی ، چایی می ذاری و سفره سحری رو آماده می کنی ... این سختی کشیدن ، این سخت بودن ، این یه جورایی فداکاری کردن رو با چی توجیه می کنی؟ .. مثلا با خودت می گی صواب داره ؟ یا می گی یه روزی یه جایی خدا بهت پاداش می ده ؟ ... خداییش این قدرت و توان رو از کجا میارین شما خانوما ؟ "

میگه : " چرا اینقدر راه های دور می ری؟ ... خب چون دوسِت دارم ! "




نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!| |

بعضی وقت ها یه حرف یا یه جمله ای که می شنوی از یه عالمه پای منبر ِ این و اون نشستن تاثیرش بیشتره !

( میگم  " مَنبَر " نه اینکه فک کنی جاش تو مسجده و بالاش یه نفر که همیشه تو رو از بالا نگاه می کنه (!) و واسش همیشه پایینی .. نه! کلا گفتم! )

بعضی وقت ها شنیدن یه فحش که به جا باشه حتی از یه عالمه زندون رفتن و قصاص و اعدام شدن هم تاثیرش بیشتره !

بعضی وقت ها خوندن یا استثنائا دیدن ِ (!) بعضی از کتاب ها تاثیرش به مراتب بیشتر از رو خونیه صِرف بعضی دیگه از کتاب هاست !...

The BooK Of ELI ... یه پیشنهاد خوب!


نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!| |

+ چه نوستالژی هایی که اینجا واسم نداره ...


+ همیشه دوست داشتم یه چیزی همرام باشه تا هروقت ببینمش یاد تویی بیافتم که از یادم می ری ...

اما همیشه ترسم اجازه داشتن همچین چیزی رو بهم نمی داده...

ترس؟!؟

آره! ... ترس از اینکه ببینمش و به یاد بیارمت و بی خیالت بشم !


+ ببین خدا! ... بهونه نمی خوام بیارم ها.. اما خب شاید واسه اینه که خیلی به ما نزدیکی ! .. نزدیکی خیلی زیاد ، ندیدن میاره !!

مثه همین رگ گردن که تو ازش به ما نزدیک تری و ما نمی بینیم!!


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت توسط یک نفر که بزرگترین آرزوش " مهدی" شدنه!| |


Design By : Night Skin